محمد جهان آرا
از پلاک تو تنها من مانده ام
از خون و هویزه و مجنون
" خرمشهر را خدا آزاد نکرد "
|
محمد جهان آرا از پلاک تو تنها من مانده ام از خون و هویزه و مجنون " خرمشهر را خدا آزاد نکرد " + نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 2 خرداد1392 و ساعت
21:17 |
+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 18 بهمن1391 و ساعت
18:19 |
روزگاری است غریب ! نه همین چند صباحی که من و تو به برش دل نگرانیم ........ که ما زاده صدها و هزاران و بسی بیش ... گناه و هوس و کفر و نفاق دگرانیم...! روزگاری است غریب ! + نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 6 دی1391 و ساعت
8:58 |
شاید میان اینهمه نامردی
باید" شیطان " را بستایم
که "دروغ" نگفت
جهنم را به جان خرید
اما تظاهر به دوست داشتن"آدم" نکرد.
+ نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 2 آذر1391 و ساعت
12:24 |
" سوم خرداد روز بازگشت خرمشهر به خاک میهنم "
اين زمان گرچه با هزاران رنگ
ترك تازي كند فساد فرنگ
گند و ننگ عرب زننده تر است
اين كهن غم تبه كننده تر است
"م.امید"
+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 و ساعت
18:45 |
شاید هرگز آغوشی دست های همیشه باز تو را اجابت نکند چرا که " ایستاده گی " " تنهایی " دارد
" ایستاده گی " همیشه " تنهایی " دارد
+ نوشته شده توسط آناهيتا در شنبه 1 بهمن1390 و ساعت
20:42 |
و"عدالت"
زاده شد
از بطن روسپی ترین مادر شهر
+ نوشته شده توسط آناهيتا در جمعه 3 تیر1390 و ساعت
12:50 |
کاش اینبار تیر آرش
از برای سهم ایرانم
فرو بنشیند از پرواز
که امروز از انیرانم
+ نوشته شده توسط آناهيتا در دوشنبه 31 خرداد1389 و ساعت
17:2 |
پرواز كن تا من كه تا سينه در خاكم و زورم به اشتهاي زمين نمي رسد و سايه ي كركس ها را مي شمارم كه لحظه هاي احتضار مرا سر مي كشند و وسوسه ي جسمم را آواز مي كنند
من ، در اين چسبناكي تقدير، بر سراب چشمان تو چنگ ميزنم
پرواز كن تا من و عروجم را ازين خاك عقيم پس بگير
با تو آسمان را دگر باره بياد مي آورم و پرواز را
پرواز كن تا من
+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت
17:0 |
اين روز ها خيابان هاي شهر پر از مردماني ست كه شهوت از لب هايشان آويزان است و نمي بينند که اندام يك جذامي را مي مكند اسپرم ها ، دهان گشاده اند و نطفه ها ي حرامزادگي در حال تكثيرند ...
اين كوچه ها ديگر براي هماغوشي تازه بكر نيست
از شكم كدامين روسپي اين شهر " عدالت " زاده خواهد شد ؟
+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت
22:51 |
اي سر نوشت بافان فاصله هايم تا او اي پاسبانان حرمت ملكوت گيرم درون شهرتان ، گودالي حفر كرده ايد به قد تنم با وسعت اندوهم چه ميكنيد؟ گيرم صليبي بر افراشته ايد، آتشی افروخته ايد ، طناب داري دوخته ايد ، گيرم كه بر تن رنجورم خنجر مي كشيد ، شلاق مي زنيد، سنگ مي كوبيد، با رويش ترانه هايم چه ميكنيد؟ آسمان را ديوار مي كشيد، در يا را قلاب مي بافيد، دست ها را زنجير... با رسوخ نرم صدايم چه ميكنيد؟ گيرم که تقديرم را به رسم جدايي نقش مي زنيد ، با شيوع عشقم چه ميكنيد؟ با تكثير احساسم چه ميكنيد؟ دستان كريه تان به دشت اندیشه هایم چه ؟ مي رسد ؟؟
+ نوشته شده توسط آناهيتا در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت
23:39 |
عشق بازي نكن با افسردگي پاييز با جنبش زرد برگ هاي تنهايي عشق بازي نكن با هجوم تلخ استمرار با رويش كبود دلتنگي
تو دست در دست با معشوقه ي فاصله هايت تا من دور تر و دور تر مي شوي و من چه درمانده گام هاي رفتنت را بدرقه ميكنم
+ نوشته شده توسط آناهيتا در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت
1:49 |
پدرم گفت : درد سیری بود! می شود لقمه لقمه نان ندهی!؟ استخوان لای زخم نگذاری! زخم را لای استخوان ندهی!؟
میشود با تفنگ، با باتوم! قدرتت را به من نشان ندهی!؟
هفت قبر تمام! اما بعد، پُز آزادی بیان ندهی ....!
تو به ایمان خود عمل کردی! که به دشمن دمی امان ندهی ...
کاش می شد خودم - خودت باشیم! گوش بر حرف این و آن ندهی!
تو نمی شد چنین غضب نکنی!؟ سوژه دست جهانیان ندهی
ولی ای کاش دست سربازت، پرچم صاحب الزمان ندهی
چونکه دیگر نمیشود با زور، ماه را دست آسمان ندهی
کاش می شد که امتحان ندهم! کاش می شد که امتحان ...
http://eynolqozat.persianblog.ir
+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت
15:15 |
گفتم: بنخفتی، شهر! همه شب به نجوا نگران چه بودی ؟ گفتند: برآمدن روز را به دعا شب زنده داری کردیم، مگر به یمن دعا آفتاب برآید . گفتم: حاجت روا شدید که آنک سپیده !
" شاملو "
+ نوشته شده توسط آناهيتا در جمعه 12 تیر1388 و ساعت
15:36 |
|
|